
محسن خیمهدوز منتقد تئاتر و سینما در یادداشتی که در اختیار پلاتو هنر گذاشته از نمایش«شکستی شکستم شکست» گفت.
در متن این یادداشت آمده:
«شکستی شکستم شکست» نمایشیست به نویسندگی و کارگردانی مهدی گلناری که در سالن شیشهای عمارت هما در بستر یک تجربه تعاملی بین بازیگران و مخاطبان اجرا شده، تجربهای که در دیگر اجراهای این روزهای سالنهای تئاتری هم مشاهده شده و میشود. اینکه آیا هر نوع فاصلهگذاری بین نمایش و مخاطبان از طریق بازیگران را میتوان نمایش تعاملی یا اصطلاحا «تئاتر کاربردی» نامید یا نه، موضوع بحث دیگریست. اما نکته مهم اینجاست که شکستن چارچوب نمایش یا همان حذف دیوار چهارم خودش بر نوعی قاعده و چارچوب مبتنیست و لذا نمیتوان هر گونه فاصلهگذاری با مخاطب را تئاتر تعاملی یا کاربردی نامید.
به نظر میرسد که نمایش «شکستی شکستم شکست» از یک منظر قاعدهمند (و نه الزاما از پیش طراحی شده) به ارتباط دوسویه با مخاطبان میپردازد زیرا این قاعدهمندی را از شروع کار با گرفتن یک یادداشت یا یک شیء از مخاطبان پیش از ورود به سالن آغاز میکند به عبارت دیگر تعامل نه یکباره بلکه طبق اطلاع مخاطب انجام میشود. و به همین ترتیب میزانسن اجرایی نیز با همین ارتباط دوسویه مرتبط است. از جمله شروع نمایش با همان اشیاییست که تماشاگران با خود آوردند و بخشی از دیالوگها هم همان یادداشتهاییست که مخاطبان پیش از ورود به عوامل اجرا دادهاند.
به این ترتیب همه چیز از همان آغاز با نوعی عدم تعیین و گونهای از پرسش و پیشبینیناپذیری آغاز میشود و این عدم تعیین (تعیینناشدگی یا همان ابهام و سرگشتگی) که در طراحی لباس بازیگران هم به شکلی زیباشناختی منعکس شده (از طریق نوشتن کلمات و عبارات نامفهوم و تعیین ناشده) هربار اتفاقات درون هر شب از اجرا را متفاوت با شبهای دیگر میسازد به ویژه آنکه هر شب یکی از بازیگران (بازیگری که بازی با اشیاء مخاطبان را بر عهده دارد) بازیگر مهمان است و مخاطبان هم به طور اتفاقی فقط همان شب را با او مواجهند به طوری اگر مخاطبی شبی دیگر برای دیدن نمایش بیایید با بازیگری دیگر و در نتیجه با اتفاقاتی دیگر مواجه است و این همان عدم تعیین زیباشناختی درام است.
به ویژه وقتی که بازیگر مهمان متنی در اختیار ندارد و باید تمام مدت بداهه بازی کند. به همین ترتیب سایر بازیگران ثابت نیز برای هماهنگی با بازیگر مهمان باید بازیهای خود را بداهه پردازی کنند. و از اینجاست که میتوان ساختار نمایش «شکستی شکستم Applied theater شکست» را از جنس (تئاتر کاربردی یا تعاملی) دانست که در بسیاری لحظات با احساسات مخاطبان به شکلی مستقیم و گاه پرشود (چه کمیک، چه تراژیک) پیوند میخورد و لحظات متفاوت و غیر قابل پیشبینی را میسازد.
از دیگر سو خاطره ماندگاری از تماشای نمایش را برای آنها باقی میگذارد زیرا بخشی از همین تعامل را خود مخاطب با یادداشتهایش پیش از ورود به نمایش شکل داده است.
در نقد این نمایش میتوان گفت که دشواریهای بازیهای بداهه و در لحظه، شامل این نمایش هم میشود. اینکه دشوارترین بخش بازی بداهه، نشناختن ظرافتهای خود بداهه است و بعد از آن اجرای خود بداهه است. و شاید این نمایش را بتوان نمایشی برای بازیگران، به ویژه بازیگران مهمان، نوعی تجربه و تمرین جدی برای بداههپردازی دانست، آن هم نه برای چند دقیقه بلکه برای تمام مدت نمایشی که گاه بیش از یک یکساعت و نیم طول میکشد.
نقد دیگر مواجه شدن بازیگران ثابت با افت ریتمیست که بازیگر مهمان در بداههپردازیاش به نمایش وارد میکند.
آیا برای این مواجهه باید برنامه از پیش تعیینشده داشت؟ که در این صورت نمایش دیگر بداهه یا تعاملی نیست. یا برنامه از پیش تعیینشدهای برای مواجه با افت ریتم بازیگر مهمان وجود ندارد که در این صورت باید بازیگران ثابت از قدرت و توان بداههپردازی فوق تصوری برخوردار باشند که بعید است چنین باشد (هر چند که بازیگران فعلی از توان بالایی در بداهه پردازی برخوردارند). این نقد البته دلیل ضعف نمایش نیست بلکه بیانگر شجاعت گروه در مواجهه شدن با تجربهایست که تنها کلاس درس آن خود همین تجربه نمایشیست. کلاس درسی که برخلاف کلاسهای آموزش رایج، اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد. مثل خود زندگی.





