«پلکانی به سوی بهشت» به نویسنگی و کارگردانی داریوش رعیت و بازی پریزاد سیف و نادر فلاح، نمایشی درباره مرگ است؛ یا شاید درباره زندگی. درباره تکرار، معنا، زوال و فرصتی دوباره. این نمایش از 18 تیرماه در مجموعه تئاترشهر روی صحنه رفته و روایتی هنرمندانه و متفاوت از مواجهه انسان با مرگ را به تصویر میکشد.
آنچه میخوانید حاصل گفتوگوی خبرنگار پلاتو هنر با داریوش رعیت کارگردان و پریزاد سیف بازیگر این اجراست.

در ابتدا به شما خسته نباشید میگویم، دوست دارم برای شروع گفتگویمان بدانم که آغاز نوشتن این نمایشنامه از کجا بود و ایده مرکزی آن چگونه شکل گرفت؟
داریوش رعیت (نویسنده و کارگردان): اگر از نویسندهها بپرسید که چرا این نمایشنامه را نوشتند یا چه چیزی باعث خلق این اثر شد، معمولاً داستانی میسازند. راستش را بخواهید، کسی دقیق یادش نمیماند. فکر میکنم حکایت معروف نیوتن و افتادن سیب از درخت هم، شاید چیزی بوده برای از سر باز کردن. چیزی برای قابلبیان کردنِ یک لحظه درونی و پیچیده. شروع نوشتن، مثل جاذبه است؛ اتفاقیست ناگهانی، غریزی و در لحظهای که نمیدانیم دقیقاً از کجا آمده است.
سؤال اصلیای که مرا به نوشتن رساند، این بود: اگر با مرگ مواجه شویم، چه اتفاقی میافتد؟ نمایش «پلکانی به سوی بهشت» روی صحنه میرود، مرگ را تصویر میکند و همزمان، نه دقیقاً مرگ را. همین است که این تناقض شکل میگیرد؛ آن چیزی که میبینی، هم هست و هم نیست.
بعضیها میگویند آدمها در جوانی میمیرند اما در پیری دفن میشوند. یعنی ممکن است کسی در بیستسالگی بمیرد، اما جسمش تا هشتاد سالگی زنده بماند. چون زندگی نکرده؛ چون از لحظهای که در چرخه تکرار افتاده و معنا را از دست داده، دیگر زنده نیست. همینطور است برای نویسندهای که دیگر نمیتواند بنویسد، برای هنرمندی که خلاقیتش را از دست داده. او دیگر زنده نیست؛ فقط نفس میکشد.
اتفاقی که در نمایش «پلکانی به سوی بهشت» میافتد، همین است: ما با نویسندهای مواجهایم که دیگر نمیتواند بنویسد. در ظاهر، در یک گالری هستیم، اما آیا واقعاً گالریست؟ یا در ذهن او اتفاق میافتد؟ این دوگانگی در کل طراحی صحنه نیز بازتاب دارد. متن نمایش، خود پر از تناقض است. تناقض در ذهن شخصیت اصلی، در بطن جهان نمایش و حتی در زبان روایت. همین تناقضهاست که نمایش را شکل داده است.

در نمایش «پلکانی به سوی بهشت»، سؤالات زیادی مطرح میشود؛ مخاطب در پایان به پاسخ سؤالات میرسد یا درگیر پرسشها میماند؟
راستش را بخواهید، نمیدانم پاسخ آنها داده میشود یا نه. شاید اصلاً جوابها نزد مخاطب باشد؛ شاید اوست که باید آنها را کشف کند.
هر نویسندهای خودش را بازتاب میدهد اگر هملت شکسپیر را بخوانید هملت خود شکسپیر است، زمانی ما معنا پیدا میکنیم که از چرخه تکرار خارج شویم آدمی که در بیهودگی و تکرار بیهوده و خودساخته غرق شود از معنا دور میشود و به پوچی میرسد و بود و نبودش دیگر فرقی نخواهد داشت. دغدغه بسیاری از نویسندگان همین است، مرگ و معنا همیشه هست، حقیقت و جهان هستی هست، تنها کاری که میتوانیم انجام بدهیم سوال کردن است، جوابی نمیتوانیم بدهیم.
گرفتن سالن دولتی این روزها برای همه گروههای نمایشی تبدیل به هفت خوان رستم شده است، خصوصا برای هنرمندان جوانتر که نیاز به حمایت بیشتری دارند. شما روند گرفتن سالن دولتی را چگونه میبینید؟
گرفتن سالن دولتی همیشه برای همه کار سادهای نبوده است. آخرین اجرایی که من در تئاترشهر داشتم، به تیرماه سال ۱۳۹۷ بازمیگردد؛ یعنی حدود هفت سال پیش. اگر دوره کرونا را کنار بگذاریم، میتوان گفت دستکم پنج سال در فترت و سکوت گذشته است. در دوره مدیریت پیشین تئاتر شهر، به سختی سالن میگرفتیم و افراد با شیوههای عجیبی امکان دریافت سالن را داشتند. اما حالا، خوشبختانه در این مقطع، اتفاق خوبی رخ داد. با همکاری سرپرست تئاترشهر، برخوردی محترمانه و منصفانه شکل گرفت و توانستیم پس از سالها، بار دیگر روی صحنه برویم.
با این حال، نمیتوان شرایط اقتصادی، سیاسی و فضای ناآرام پس از جنگ ۱۲ روزه اخیر را نادیده گرفت. فضایی که با تنش همراه است و حضور تماشاگر در چنین اوضاعی، برای من عجیب و در عین حال شگفتانگیز است. راستش را بخواهید، انتظار چنین استقبالی را نداشتم و از ته دل سپاسگزارم از مخاطبانی که در این روزهای پرآشوب، تماشای تئاتر را انتخاب کردهاند. این انتخاب برایم بسیار ارزشمند است.
به نظر شما در شرایط فعلی و پس از جنگی که گذراندیم هنرمندان چگونه میتوانند به بازگشت آرامش در سطح جامعه کمک کنند و تاثیر گذار باشند؟
آرامش، در ذات هنر است؛ در خمیرمایهاش. هنر، مرهم است، التیام است. اما اینکه هنرمند بخواهد به شکل مستقیم و برنامهریزیشده برای آرام کردن جامعه بنویسد، نه… این وظیفهی ما نیست. ما تنها یکی از حلقههای یک زنجیرهایم. چطور میشود در جامعهای پر از تقلید، بحران و فاجعه، از گل و بلبل گفت؟ چطور میشود صرفاً برای آرامشِ ظاهری مردم نوشت؟
من هیچوقت سیاسی ننوشتهام. آنچه مینویسم، حاصل یک جهانبینیست. کارهایم همیشه ریشه در دردهای عمیقتری داشتهاند. آنهایی که با سروصدا به صحنه میآیند، آن نمایشهایی که میخواهند مخاطب را شوکه کنند، معمولاً تاریخ مصرفشان کوتاه است. امروز هستند، فردا فراموش میشوند.
دردی که من از آن مینویسم، یک درد انسانیست. دردی که میتواند در تهران باشد، در غزه، در هر گوشهای از دنیا. حتی در کشوری آرام و مرفه چون یکی از کشورهای اسکاندیناوی. مگر نه اینکه آدمها، حتی در دل آرامش، ممکن است از درون آرام نباشند؟
تئاتری که ما ساختیم، حول چند محور میچرخد: تکرار، معنا و پوچی خودساخته. اما ما در همان حال که درگیر این چرخهایم، از آن عبور میکنیم. وقتی بتوانی از این دایره تکرار و مرگ بیرون بیایی، وقتی بتوانی از این پوچی عبور کنی، آنجاست که «فرصت دوباره» معنا پیدا میکند. برای من، فرصت دوباره یعنی اینکه بتوانم از خواب بیدار شوم و بنویسم. اینکه هنوز دلیلی هست برای نوشتن. آن روز که دیگر نتوانم بنویسم، شاید هنوز ظاهر زندگی جریان داشته باشد، اما در حقیقت، فقط سایهای از زیستن باقی مانده؛ مثل خیلیهای دیگر…

در ادامه با پریزاد سیف بازیگر نقش «مرگ» در نمایش «پلکانی بهسوی بهشت» گفتگو کردیم.

خانم سیف، شما در نمایش «پلکانی به سوی بهشت» نقش «مرگ» را بازی میکنید. برخورد اولیهتان با متن چگونه بود؟
پریزاد سیف (بازیگر نقش مرگ): نمیتوانم بگویم که لحظه خواندن نمایشنامه چه حس متفاوتی برایم داشت. دلیلش هم این است که دوستی و رفاقت ۳۴ سالهام با آقای رعیت، نویسنده این اثر، باعث شده از همان ابتدای شکلگیری ایدهها در جریان کلیت آثارش باشم. بنابراین وقتی نمایشنامهای را که به پایان رسیده میخوانم، ماجرا برایم غریب و ناآشنا نیست.
اولین چیزی که در این متن بیش از هر چیز نظرم را جلب کرد، نه موضوع مرگ، بلکه دقت و مهندسی واژهها بود. نمایشنامهای با جملههایی حسابشده و متنی که ریشهاش به فکری عمیق و طولانی بازمیگردد؛ شاید نوشتنش یک هفته زمان برده باشد اما حاصل سالها تأمل بوده. همانطور که استادم، آقای بیضایی، همیشه میگفت: «میشود ۳۰ سال به چیزی فکر کرد و آن را در دو روز نوشت».
در این نمایش برای نقش مرگ تصویری متفاوت ارائه شده، خود شما چقدر بر نقشتان تاثیر گذاشتید و سلیقه شخصیتان را اضافه کردید؟
دقیقا. نقشی که در نمایش «پلکانی به سوی بهشت» بازی میکنم فقط مرگ نیست. میتواند زندگی هم باشد. این مرگ موسیقی گوش میدهد، حس دارد، تحت تأثیر قرار میگیرد. برخلاف تصور عمومی، خشک و ترسناک نیست. اتفاقاً بازیگوش است، شوخی میکند و از این بازیها لذت میبرد.
وقتی نقش مرگ را گرفتم، سعی کردم از فیلتر ذهنی خودم عبورش دهم. اگر من قرار بود مرگ باشم، دوست داشتم چه شکلی باشم؟ مرگی که بوی عطر خوب میدهد، آرایش کرده، ناخنهایش رنگیست، زیبایی را در خود دارد و با همین زیبایی جان میگیرد. چرا مرگ همیشه باید با شنل مشکی و عصا ظاهر شود؟ نه، میتواند چهرهای انسانی داشته باشد. اگر مرگ موجودی باشد با فطرتی خاص، معاشرت با آدمها باعث شده انسانگونه شود. برای من بازی در این نقش خیلی راحت بود، چون با خودم فکر کردم اگر یک آدم بودم که مرگ شده، ترجیح میدادم چگونه باشم؟

روند تمرینهای نمایش «پلکانی به سوی بهشت» چگونه بود؟ چه چیزی این تجربه را برای شما متمایز کرد؟
تمرینهای نمایش «پلکانی به سوی بهشت» برای من بسیار لذتبخش و انرژیبخش بود. در تئاتر همیشه از همان لحظهای که متن را میخوانم، حس خوبی دارم و تمرینها برایم مثل بخشی از زندگی هستند، نه کاری که بخواهد خستهام کند. حتی اگر قبل از تمرین خستگیهای زیادی داشته باشم، وقتی وارد فضای تمرین تئاتر میشوم، احساس میکنم دوباره زندهام و زندگی برایم معنا پیدا میکند.
از آنجایی که قبلاً با آقای رعیت همکاری داشتم، با سبک و روش کاری ایشان آشنا بودم و ایشان نیز من را بهخوبی میشناختند. همین شناخت دوطرفه باعث شد کار کردنمان بسیار راحت و بدون تنش پیش برود. به راحتی نظرم را میگویم، حتی اگر برخلاف نظر کارگردان باشد. ایشان با دقت و احترام گوش میدهند، فکر میکنند و اگر نظر را مفید بدانند، حفظ میکنند؛ و اگر نه، با صراحت اما محترمانه میگویند که مناسب کار نیست. این تعامل حرفهای برایم بسیار ارزشمند است.
تمرینات از ۴ اردیبهشت آغاز شد. البته بهخاطر جنگ دوازدهروزه، وقفههایی ایجاد شد. در مجموع میتوان گفت که حدود ۳۰ جلسه تمرین مفید داشتیم.
به نظر شما جنگ 12 روزه چه تاثیری بر تئاتر و هنرمندان این حوزه گذاشت؟
من فکر میکنم آن مثال معروف که «تئاتر، مرغ عروسی و عزاست»، دقیقاً درباره تئاتر صدق میکند. هر اتفاقی که در جهان بیفتد نه فقط در ایران، بلکه در هر کجای دنیا، نخستین جایی که از آن تأثیر میپذیرد، تئاتر است. چراکه تئاتر بیش از هر هنر دیگری با انسان سر و کار دارد؛ تئاتر هنری جمعیست، بدون حضور آدمها، اصلاً امکانپذیر نیست.
من نمیتوانم بدون حضور تماشاگر، بازیگر، نویسنده یا کارگردان باشم. حتی اگر بنویسم، چرا باید کارگردانی کنم وقتی که کسی نیست تا مخاطب این ماجرا باشد؟ در هنرهای دیگر چنین وابستگی مستقیمی وجود ندارد. یک مجسمهساز، میتواند اثرش را در خلوت خود خلق کند. اما ما در تئاتر، نفَسمان به نفس تماشاگر بند است. باید واقعبین باشیم؛ مگر پیش از جنگ، تئاتر در شرایط سامانیافتهای بود؟ تئاتر همیشه آینه التهاب جامعه بوده و هست. ما مردمی غیرقابل پیشبینی هستیم و طبیعیست که هنر تئاترمان نیز از این ویژگی بیبهره نباشد.
جنگ ۱۲ روزه نیز، همچون دیگر جنگها، بیتردید منجر به شکلگیری گونهای از تئاتر با عنوان «تئاتر جنگ» خواهد شد؛ تئاتری که مستقیماً به این واقعه میپردازد، چنانکه پس از جنگ جهانی دوم یا جنگ تحمیلی ایران و عراق هم اتفاق افتاد. اما فراتر از اینها، ما با نوعی اثرپذیری عمیقتر و پنهانتر مواجه خواهیم شد؛ تأثیری که در آینده خود را نشان خواهد داد.
در سنوسالی که هستم، شاید آنطور که باید، اثرات روانی این جنگ را درک نکنم. اما نوجوانی دوازدهساله، مثل برادرزاده من که برای نخستینبار با جنگ روبهرو شده، چه بسا سالها بعد، در نوشتار یا زیستش، این تأثیر را آشکار کند. اتفاقی که در اروپا پس از جنگ جهانی دوم افتاد، گواه همین موضوع است. بیشتر نمایشنامههای مدرن و فلسفی آن دوران، از دل تأثیرات روانی جنگ بر انسان شکل گرفتند.
الان نمیتوانم بگویم چه چیزی دقیقاً تغییر کرده. انگار سیلی خوردهایم و هنوز داغیم. فقط از خانه بیرون آمدهایم، اما هنوز نمیدانیم دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. درگیر روزمرهگیِ پساجنگیم. تئاتری که خواهد آمد، نوشتههایی که در آینده خلق خواهد شد، نقشهایی که بازی خواهد شد، همه اینها تازه شروعیست برای بازتاب آن زخمی که شاید هنوز عمقش را نفهمیدهایم.
همانطور که پس از دوران کرونا، تئاتر تعطیل شد و بعد دوباره با احتیاط و تدریج آغاز شد، حالا هم در این مقطع، عدهای آهستهآهسته سعی میکنند خود را با شرایط وفق دهند. ما همان آدمهای پیش از این دوازده روزیم، با این تفاوت که ضربه خوردهایم، هنوز در شوک هستیم و نمیدانیم قرار است چه چیزی در انتظارمان باشد.

هنرمندان در این شرایط چه کاری میتوانند انجام بدهند؟
حداقلش این است که میتوانیم برای یک ساعت، دمی، مجالی باشیم برای تماشاگرِ خسته، برای کسی که زیر فشار زندگی خم شده، به اینجا بیاید و نفسی بکشد. در نمایش «پلکانی به سوی بهشت» ما هم فشار را بر مخاطب گذاشتیم، ما هم قصه تلخ گفتیم.
چند روز پیش یکی از تماشاگرها به من گفت: «خانم، کارتون خیلی تلخ بود. مردم میخندیدن، اما من تلخی کار رو با همه وجودم حس کردم.» راست میگفت. ما تلخی را گذاشتیم، اما با خنده، با لبخند، بزکش کردیم. کاری که همیشه کردیم، کاری که تمام عمرمان کردیم. ما هنرمندها همیشه سعی کردیم چهره زشت جهان را بزک کنیم، تلخیها را با زبان زیبای نمایش روایت کنیم. شاید تنها کاری که از ما برمیآید همین باشد؛ تلخیها را تماشاپذیر کنیم و زخمی را به تصویر بکشیم که هنوز در دل ما باز است.




