به گزارش پلاتو هنر، جنگ بیشترین تاثیر را بر روی کودکان دارد. تأثیرپذیری کودکان از جنگ با توجه به سن رشدی آنان متفاوت است.
واکنش های رفتاری، ترس های ویژه و پرخاشگری و رفتارهای ضد اجتماعی از عمده ترین علائم ترومای روانی ناشی از جنگ در کودکان است. ترومای روانی در کودکان واقعی است و موجب تغییرات پایدار درونی و ماندگار در ساختار شخصیت، شناخت و عواطف کودکان میشود و نقش اساسی در ایجاد اختلالات روانی، شخصیتی در سنین بزرگسالی دارد. در این گزارش به چند نمونه از آثار سینمایی که به ترومای جنگ میپردازند، را معرفی میکنیم.
ترومای جنگ در آینهی سینما ؛ فیلم سینمایی «آرامگاه کرم های شب تاب»/ «Grave of the Fireflies»
فیلم سینمایی «آرامگاه کرم های شب تاب» محصول ژاپن در سال 1988 توسط ایسائو تاکاهاتا کارگردانی شده است.
خلاصه داستان: درجنگ جهانی دوم خانواده ی سِیتا و خواهر سه ساله اش ستسوکو در کوبه ساکن هستند. پدرشان افسر نیروی دریایی است و مادرشان ناراحتی قلبی دارد. در یکی از بمباران ها، مادر پیش ازبچه ها به پناهگاه میرسد اما طی بمباران پناهگاه، مادر بشدت می سوزد و از دنیا میرود.
یکی از تلخترین تصویرهای تروما: دو کودک در بستر جنگ جهانی دوم. این فیلم نشان میدهد بیپناهی کودک در برابر فروپاشی اجتماعی چه عمق دردناکی دارد.

ترومای جنگ در آینهی سینما ؛ فیلم سینمایی «هیروشیما عشق من»/ «Hiroshima mon amour»
فیلم سینمایی «هیروشیما عشق من» به کارگردانی آلن رنه، محصول سال ۱۹۵۹ کشور فرانسه و ژاپن، داستان زن بازیگری است که برای مدتی کوتاهی به ژاپن میآید و قرار است در فیلمی صلح محور با محوریت بمباران هیروشیما بازی کند. او در هیروشیما با مردی ژاپنی آشنا میشود که این آشنایی باعث پیوند خوردن خاطرات دو نفر و عشق ها و حوادث گذشته آنها میشود…
فیلمنامه این اثر سینمایی را مارگریت دوراس، نویسنده شهیر فرانسوی نوشتهاست. این فیلم سینمایی ضد جنگ در قالب درامی نامتعارف و عاشقانه به حادثه بمباران اتمی هیروشیما میپردازد. امانوئل ریوا، ایجی اوکادا، استلا داساس ستارگان این اثر سینمایی هستند.
این فیلم حافظه عاشقانه را با حافظه فاجعه پیوند میزند و نشان میدهد چگونه تروما در ناخودآگاه باقی میماند. گذشته فردی و تاریخ جمعی در این روایت بهشکلی جدانشدنی درهم تنیدهاند.

ترومای جنگ در آینهی سینما ؛ فیلم سینمایی «پسر سائول»/ «Son of Saul»
فیلم سینمایی «پسر شائول» محصول مجارستان در سال 2015 توسط لازلو نمس کارگردانی شده است. گزا رهریگ، لونته مولنار، یورز راکن و تاد چارمونت بازیگران فیلم درام و جنگی هستند.
خلاصه داستان: در سال ۱۹۴۴، یک زندانی یهودی که موظف است جنازه های هم نوعان خود را بسوزاند، جسدی پیدا می کند که به گمانش جسد پسر اوست…
این فیلم ترومای هولوکاست را از درون تجربه زیسته قربانی بازنمایی میکند، نه از فاصله تاریخی. دوربین محدود و خفهکننده، مخاطب را در دل کابوس روانی اردوگاه زندانی میکند.

ترومای جنگ در آینهی سینما ؛ فیلم سینمایی «پیانیست»/ «The Pianist»
فیلم سینمایی «پیانیست» محصول آلمان در سال 2002 توسط رومن پولانسکی کارگردانی شده است. از بازیگرانی که در این فیلم بیوگرافی و درام به ایفای نقش پرداختهاند میتوان آدرین برودی، توماس کرتشمن، فرانک فینلی، امیلیا فاکس، میخاو ژبروفسکی و اد استوپارد را نام برد.
داستان این فیلم برگرفته از داستان زندگی آقای ولادیسلاو اشپیلمان یکی از بهترین نوازندگان پیانو در لهستان و در زمان هولوکاست میباشد و نشان میدهد که چگونه این نوازنده مشهور یهودی برای نجات و زنده ماندن از دست نازی ها در جنگ جهانی دوم فرار میکند و چگونه امید خود را برای بهتر شدن دنیا از دست نمیدهد.
این فیلم نشان میدهد بقا در شرایط جنگی، خود شکلی از تروما است. شخصیت اصلی با زنده ماندن، بار روانی فقدان و تنهایی را تا پایان عمر حمل میکند.

ترومای جنگ در آینهی سینما ؛ فیلم سینمایی «راننده تاکسی»/ «Taxi Driver»
فیلم سینمایی «راننده تاکسی» محصول آمریکا در سال 1976 توسط مارتین اسکورسیزی کارگردانی شده است. رابرت دنیرو، جودی فاستر، سیبل شفرد، هاروی کایتل و پیتر بویل بازیگران این فیلم جنایی و درام هستند.
تراویس بیکل شخصیت اصلی این فیلم جوان ۲۶ ساله است که از کم خوابی مزمن رنج می برد. او که برای فرار از بیخوابی شغل تاکسیرانی در شب را انتخاب میکند هر چه بیشتر با جنایت ها در سطح شهر نیویورک آشنا می گردد. در این میانه تراویس با بتسی که یکی از داوطلبان حاضر در دفتر انتخاباتی سناتور چالز پالانتین نامزد انتخابات ریاست جمهوری آشنا میگردد.
تروماي جنگ و انزوای اجتماعی، شخصیت تراویس را به سوی خشونت سوق میدهد. فیلم تصویری از روان زخمیشده مردی است که جامعه توان ترمیمش را ندارد.

ترومای جنگ در آینهی سینما ؛ مستند «اجرای قتل»/ «The Act of Killing»
این فیلم به کارگردانی جاشوآ اوپنهایمر که در سال ۲۰۱۲ به تهیهکنندگی ورنر هرتزوگ و ارول موریس، دو تن از بزرگ ترین مستند سازان جهان منتشر شد، به کشتار نیمه دوم دهه شصت میلادی در اندونزی، پس از روی کار آمدن سوهارتو میپردازد.
داستان فیلم: یک جلّاد که در کشتارهای پس از کودتای ۱۹۶۵ اندونزی دست داشته است به همراه چند تن از دوستانش در مورد اعمالی که مرتکب شدهاند توضیح میدهند و قتل هایشان را بازسازی میکنند…
این مستند تروما را از منظر عاملان خشونت بررسی میکند، نه قربانیان. انکار، بازسازی نمایشی جنایت و فقدان وجدان جمعی، شکلی بیمارگونه از حافظه تاریخی میسازد.

ترومای جنگ در آینهی سینما ؛ فیلم سینمایی «ویرانشده»/ «Incendies»
فیلم سینمایی «ویران شده» محصول کشور کانادا، فرانسه و در ژانر فیلم جنگی، فیلم درام است و به کارگردانی دنی ویلنوو در سال 2010 ساخته شده است. در این فیلم بازیگرانی چون Ahmad Massad، Amine Benzenine، Asriah Nijres و… به ایفای نقش پرداختهاند.
این فیلم داستان یک خواهر برادر دوقلو است که برای کشف تاریخچه خانوادگیشان به خاورمیانه میآیند و میخواهند آخرین آرزوی مادرشان را برآورده کنند…
این فیلم نشان میدهد چگونه ترومای جنگ از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. خشونت سیاسی در این روایت، به زخمی خانوادگی و هویتی بدل میشود.
بیشتر بخوانید:
وقتی سینما تروماهای کودکی را به تصویر میکشد؛ زخمها هرگز نمیمیرند
پیام هنرمندان ایرانی و آمریکایی علیه حمله صهیونیست به خاک ایران





یک پاسخ
(سردبیر فرهیخته و گرامی، ضمن سلام و عرض ادب وسپاس به شما نیک اندیش وادی قلم، احتراما این متن با نگاهی تصویری به رشته تحریر درآمده است)
به نام خداوند سبحان و با سلام و عرض ادب و احترام به شما نیک اندیش وادی قلم، متن جدید “… و اینک جهان اشک می ریزد” به یاد دخترکان زیباروی ایران زمین-که در مدرسه ای در شهر میناب بمباران و پرپرشدند و به شهادت رسیدند- جهت انتشار در آن سایت وزین، به شما و خوانندگان محترم تقدیم می گردد.
امید که همواره شاد، سلامت و سرافراز باشید.
خالق مهربان حافظ و یاور شما و خانواده محترم تان.
ارادتمند و سپاسگزار: حمیدرضا نظری
به یاد دخترکان زیباروی ایران زمین
… و اینک جهان اشک می ریزد
* حمیدرضا نظری
“بابا!… بابایی!… باباجونم!…”
اینک و درست در این لحظه، صدای ناله دختربچه ای از زیر خروارها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش می رسد؛ ناله ای تکان دهنده که نگاه مرا به سوی خود فرا می خواند و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر می گیرد؛ در چند قدمی خود، دست کوچک کودکی را می بینم که به سویم درازشده و هراسان و ملتمسانه به چشم هایم نگاه می کند و مرا به یاری می طلبد.
دختربچه ای با کیفی کوچک و خونین-که عروسکی زیبا و خندان به آن نصب شده است-در زیرِ خاکِ کلاسی ویران شده، در حال جان دادن است و هر لحظه به مرگی دلخراش نزدیک و نزدیک تر می شود. کوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده و در پس گرد و غبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.
با دیدن نگاه کودک بی گناه سرزمینم، به شدت بر خود می لرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه می کند.
اینک نه تنها من که گویی همه جهان اشک می ریزد و زمان برای لحظاتی متوقف می شود…
اکنون شهر کوچک میناب و همه ساکنان سوگوارش با جگرهای سوخته، به ویرانه های ناشی از موشکباران وحشیانه ای خیره شده اند تا شاید صدای تعدادی از دانش آموزان باقی مانده در زیر کوهی از آوار را بشنوند و آنان را از دل خاک بیرون بیاورند.
دختربچه زیبا و گرفتار در زیر آوار همراه با عروسک اش با جسمی کوچک و اندامی خونین، آخرین نفس های خود را می کشد و با دیده ای تیره و تار، از روزنه ای باریک در میان سنگ و تیرآهن و دیوار فروریخته، دستش را به سویم نشانه رفته است تا به کمکش بشتابم و هوایی تازه به او برسانم و ناجی جان ضعیف و نحیف اش باشم.
سکوت جایز نیست و باید هر چه سریع تر کاری کرد؛ پس بلافاصله و با عجله خود را به او می رسانم و سنگ ها و میله ها و آجرها و مصالح ریز و درشت را کنار می زنم… و دقایقی بعد، او در آغوش پدرش جا خوش می کند تا امدادگران مهربان، آژیرکشان او را به بیمارستان برسانند و زندگی تازه ای به او هدیه دهند…
می خواهم باز هم در میان ویرانه های ناشی از یک جنگ ناجوانمردانه قلم بزنم و از درد و خون و وحشت و ناله انسان امروز بگویم؛ از هواپیماها و بمب ها و موشک های مرگباری که در آسمان پاک سرزمینم جولان می دهند و جان می ستانند و با بی رحمی تمام، کودکان و مردمان بی پناه دیارم را نشانه می روند؛ می خواهم از دختران زیباروی شهرم بنویسم که همراه با کوله پشتی های مدرسه شان در زیر خروارها آوار پرپر و مدفون شدند و از صدای فریاد شیون جانسوز مادران و کمرهای شکسته از غمِ سنگینِ پدرانی بگویم که در کنار خرابه ها و تکه های موشک منفجرشده، به سوگ نشسته و در بهت و سکوت، چشم های گریان خود را به سوی آسمان پاک خدا دوخته اند.
در گوشه ای از آوار و بر روی تلی از خاک، از بلندگوی رادیویی نیمه شکسته، صدای غرش سهمگین و مداوم شلیک موشک های مدافعان و دلاور مردان شجاع وطنمان شنیده می شود و با کمی فاصله از آن، پدران و مادران دیگری که با چنگ و دندان و با شتاب خاک و سنگ و سیمان را کنار می زنند تا شاید نشانی از فرزندان دلبند خود بیابند و برچهره بی جانشان بوسه بزنند.گروه های نجات نیز با همه تجربه و توان، دلسوزانه و بدون لحظه ای توقف به جنگ آوار رفته اند تا هر چه زودتر به کودکان جانی تازه بدهند و آن ها را به زندگی دوباره بازگردانند…
همچنان قلم می زنم و واژگان هر لحظه بیش از پیش بر کاغذ سفید رنگ مقابلم نقش می بندند و کلمات شکل و معنا و مفهوم تازه ای به خود می گیرند، اما در میان هر چند کلمه نوشته شده، صدای رعب انگیز عبور هواپیماها و انفجار وحشتناک بمب و موشک دشمن در گوشه و کنار شهر، مرا و دفتر و قلمم را گیج و سرگردان و پریشان می سازد و دانسته هایم از ذهن و خیالم دور و ناپدید می شوند و ترس از مرگی دلخراش در جسم و جانم می نشیند و روح و روانم را به شدت آزار می دهد.
خدایا! چرا اکنون چنین پریشانم و حال و روز خود را نمی فهمم؟! امروز صبح بیش از دویست و پنجاه دانش آموز، خوشحال و خندان از مادرشان خداحافظی کردند و راهی مدرسه شدند، اما هنوز تعداد زیادی از آنان به همراه بخشی از کادر دلسوز آموزشی در زیر آوار مانده اند و تلاش برای نجات جانشان همچنان ادامه دارد. ناجیان پرتلاش هر چند دقیقه یک بار، کودکی زخمی یا شهیدی کوچک را از دل خاک بیرون می آورند و صدای ناله های سوزناک مردمان حاضر در فضای تاریک شب و ضجه های بلند و سوزناک مادران و خانواده های داغدار، زمین و زمان را به آتش می کشد و اشکِ ستارگان سوگوار را بر پهنه زمین خون رنگ، جاری می سازد که:
“ای حسین جان! این کودکان مظلوم به کدامین گناه کشته شدند؛ بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟!”
نمی دانم چرا امشب این همه سوگ و اجساد، دیگر به پایان نمی رسد و این غم و درد سنگین، از این مکان نمی گریزد و سکوت و آرامش در این خاک آتش گرفته و سوزان ساکن نمی شود؟ الهی! چرا در این لحظات حال و هوای غریبی دارم و بغض سنگینی راه گلویم را می فشارد؟ چرا احساس می کنم که دیگر فردایی و آفتابی وجود ندارد و هرگز صبح نخواهدشد و دیگرخورشید عالمتاب رخ نمی نماید و به مردمان صبور، آزاده، نیک اندیش، شریف و شایسته سرزمینم سلام نمی گوید.
اینک از خود شکوه دارم که چرا در گوشه ای از آوار مدرسه نشسته و کاری از دستم برنمی آید. وای که چه کوچک و ناتوان شده ام امشب. بارها از خود می پرسم که از صبح امروز که مدرسه و فرزندان کشورم مورد اصابت موشک دشمن قرارگرفته، تاکنون که پاسی از شب گذشته، چه کاری کرده ام و چه قدمی در راه کمک به مردم داغدیده برداشته ام. در این لحظه چرا این قدر مبهوت و ناتوان شده ام و کاری از دستم برنمی آید؟ چرا این قلم به سختی حرکت می کند و می نویسد و کلمات به راحتی بر صفحه سفید مقابلم نقش نمی بندد و… خدایا چگونه می توانم از دانش آموزان شیرین زبان و خنده ها و شادی های کودکانه و بازیگوشی های زیبایشان بنویسم؟ چگونه از دلبری هایشان بگویم که همواره گل لبخند بر لب پدران و مادرانشان می نشاندند و آنان را لبریز از شادی و امید می کردند؟
نه من دیگر نمی توانم از انفجار مهیب و آوار هراس انگیز و ناله کودکانی بگویم که اینک در زیر خروارها خاک محبوس و مدفون شده اند و راه رسیدن به آن ها و نجاتشان هر لحظه سخت و سخت تر می شود. من قدرت نوشتن درباره استخوان های شکسته و بدن های بی سر و جسم تکه پاره کودکانِ پِرِس شده در میان سنگ و سیمان و آهن و بِتُن را ندارم و نمی توانم قلم بزنم و چیزی بگویم و…
اینک دیگر صورت و صدای خنده زیبای کودکان مهربان شهرم را نمی بینم و نمی شنوم و درست در این لحظه، تنها ناله دختربچه ای از زیر خروارها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش می رسد؛ ناله ای تکان دهنده که نگاه مرا به سوی خود فرا می خواند و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر می گیرد؛ در چند قدمی خود، دست کوچک کودکی را می بینم که به سویم درازشده و هراسان و ملتمسانه به چشم هایم نگاه می کند و مرا به یاری می طلبد. کوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده و در پس گرد و غبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.
با دیدن نگاه کودک بی گناه سرزمینم، به شدت بر خود می لرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه می کند.
اینک نه تنها من که گویی همه جهان اشک می ریزد و زمان برای لحظاتی متوقف می شود.
“بابا!… بابایی!… باباجونم…”
* حمیدرضا نظری، نویسنده و کارگردان معاصر تئاتر، چند دهه در وادی والای ادبیات داستانی و نمایشی قلم میزند که حاصل آن انتشار بیش از ۳۰۰ داستان، مقاله، یادداشت و فیلمنامهکوتاه در مطبوعات و خبرگزاریها و سایتهای اینترنتی است. از نوشتههای او میتوان به داستانها و نمایشهایی چون:”سمفونی شگفت انگیز شب و شیدایی، مادری در زیر باران فریاد میزند، مرگ یک نویسنده، پیامبری که اینک اشک میریزد، راز یک انسان، داستان خیالانگیز سفر عاشقانه من و پروانه، سکوت یک نگاه، دری به روی دوست، این روزها دلم برای بوسهای تنگ میشود، کودکان تشنه سرزمین من و اشکی به پهنای تاریخ” اشاره کرد.