به گزارش پلاتو هنر، امکانِ دیدنِ تاریخ از زاویهی حذفشدگان. اگر با عینکِ «ماشِری» به جهانِ بهرام بیضایی نگاه کنیم، او هرگز صرفاً قصهگو نبود؛ او کاوشگرِ شکافها بود.
آنجا که متن رسمیِ تاریخ، چیزی را پنهان میکند، بیضایی همانجا میایستاد. آنجایی که زنهایی که بیش از آنکه حرف بزنند، بارِ تاریخ را حمل میکردند. مردهایی که گمان میکردند کنشگر هستند اما در حقیقت اسیرِ ساختار بودند و خشونتی که همیشه از «فرد» شروع نمیشد، از قانون، سنت و روایتِ رسمی شروع میشد.
در جهانِ بیضایی قهرمان هرگز آزاد نبود و این دقیقاً همان نکتهای است که ماشِری از آن حرف میزند، جایی که متن، حتی ناخواسته، دستِ قدرت را رو میکند.
اگر هنوز بلد باشیم از لا به لای شکافها نگاه کنیم، بیضایی هنوز هست.

در ادامه به چند اثر سینمایی زنده یاد بهرام بیضایی نگاهی میاندازیم.
فیلم سینمایی «سگ کشی» به نویسندگی و کارگردانی بهرام بیضایی به خاطر تم اعتراضی باعث شده برخی آن را به عنوان سیاسیترین فیلم تاریخ سینمای بعد انقلاب لقب دهند.
طرح این فیلم با نام اولیه «از دست رفته» شکل گرفت. بهرام بیضایی درباره نگارش این فیلم گفته است: «سفارشدهنده کلکی را که از کسی یا کسانی راجع به کلاهبرداریهای مالی و داد و ستدها و غیره شنیده بود تعریف کرد و بعد طرحی را که بر اساس آن فکر کرده بود در چهار پنج سطر خواند.
کلک اصلی خیلی زنده بود، و طبعاً من به آن برگشتم که به من امکان میداد یک حقایق درباره لیلا دختر ادریس پس از جنگ بنویسم؛ یا حتّی یک اشغال معاصر. من فیلمنامه را نوشتم و نام موقتی «سگکشی» هم بر آن گذاشتم. او آمد گرفت برد و خواند و نخواست و کلی هم به من پرید که این صریح است و اجازه نمیگیرد و گران است و سخت است و غیره… نوشته روی دستم ماند.»
«سگ کشی» داستان زنی است که درگیر و دار رفع مشکلات مالی همسرش با چهرهای سیاه از حضور زن در اجتماع مواجه میشود. مژده شمسایی این بار هم ایفاگر نقش زنی مستقل است که برای نجات شوهرش تصمیم میگیرد چکهای او را از بین طلبکارانش جمع کند.این عزم او را در موقعیتی قرار میدهد که نقدی بر موقعیت آسیبپذیر زن در اجتماع و مناسبات مردانه وارد میکند. در انتها وقتی زن زخمخورده، آخرین ضربه را هم از خیانت شوهرش دریافت میکند.

فیلم سینمایی «مرگ یزدگرد» درباره مرگ یزدگرد سوم، بر اساس نمایشنامهاش به همین نام در سال ۱۳۶۰ ساخته شده است.
بیضایی توضیح جالبی درباره دلیل ساخت نسخه سینمایی این نمایش داده است: «من در برابر پیشنهاد ساخت مرگ یزدگرد حدود یک سال مقاومت کردم و راستش هیچوقت فکر نکرده بودم نمایشنامهای را به فیلم درآورم چون بهقدر کافی موضوع برای فیلم ساختن داشتم و دارم و از طرفی بله، این وسوسه برای کسی که تئاتر کار میکند هست که نمونهای از کار صحنهاش باقی بماند. بعد از چریکه تارا، من روزی نیست که [به] طرحی برای کار فکر نکنم یا ننویسم.
تهیهکنندگان سینما ناپدید شدهاند و تهیهکنندگان جدید هنوز از پرده درنیامدهاند و مسئولان تهیه در موسسات دولتی نگران شغل و میزهای خویشاند، یا جواب نمیدهند یا امروز و فردا میکنند یا شعار میدهند یا پنهان میشوند یا تغییر میکنند. خب در این میان ناگهان پیشنهاد ساختن مرگ یزدگرد میرسد، چون مطمئن هستند که قبلا بر صحنه رفته و فاجعهای نزاییده.»
مرحوم امین تارخ درباره فیلم گفته است: «مرگ یزدگرد» ششصد و سی و پنج پلان است، بدون یک زاویه تکراری در یک محیط بسته با شش تا بازیگر…

فیلم سینمایی «وقتی همه خوابیم» محصول 1387 وضعیت سینمای روز ایران انتقاد میکند و به نوعی آخرین فیلم او نیز به شمار میرود. داستان این فیلم یادآور آنچه است که در ناتمام ماندن لبه پرتگاه بر بیضایی گذشت.
خلاصه داستان: چکامه چمانی همسر و فرزندش را در تصادفی از دست داده و نجات شکوندی به جرم قتل همسرش در زندان بوده است؛ یک برخورد ناگهانی و جابهجایی! داستان زندگی یکدیگر را میشنوند و از یکدیگر کمک میخواهند. چکامه به نجات وعده میدهد در مقابل کشتنِ خواهر معتادش، حقیقتِ مرگ ترنج _همسر نجات_ را به خانوادهاش بگوید…
این فیلم در بیست و هفتمین جشنواره فجر سیمرغ بلورین بهترین فیلم از نگاه مخاطبان در بخش بینالملل، سیمرغ بلورین بهترین تدوین و همچنین طراحی صحنه و لباس و چهرهپردازی را از بخش مسابقه سینمای ایران (سودای سیمرغ) دریافت کرد.

«باشو غریب کوچک»، «چریکه تارا»، «کلاغ»، «غریبه و مه»، «مسافران» دیگر آثار سینمایی مهم بهرام بیضایی هستند.
یادداشتهای تعدادی از هنرمندان به بهانه درگذشت بهرام بیضایی
اگر باور کنم کتابها از پس قرنها کتابسوزان نابود شدهاند. اگر باور کنم قدرت دیکتاتورها، آگاهی جهان را از آن گرفته است. اگر باور کنم با مرگ هر اسطورهای، نام او از تاریخ حذف شدهاست. اگر باور کنم هنر واقعی و ناب انسانهای بزرگ میرا بودهاند. مرگت را باور خواهم کرد.
یقین دارم رفتنت در روز تولدت یعنی زندهای و زنده خواهی ماند در تاریخ سرزمینی که مال ماست و تا ابد به هیچ قوم و قبیله ای جز ایرانی تعلق ندارد.
من هم چون مادرترین مادر قصه های ایرانی در مسافرانی که تو برای مان روایت کردی ایمان دارم تو بر میگردی و تندیست در میانه میدانی در وطنت نصب خواهد شد تا ما و نسل های بعد ما دورت بگردیم و بگوییم این مجسمهی زندهترین راوی تاریخ و ادبیات و تیاتر و سینمای ایرانزمین است. استاد بهرام بیضایی و ۵ دی ماه برای ما تا ابد تاریخ تولد شماست. نه شما هرگز نخواهید مرد…
تینا پاکروان

آقای بیضایی عزیز! استادی اگر کرسی باشد شما لایق ترین فرد برای جلوس بر آن بودید! یک استاد تمام عیار که ذهنی درخشان،استعدادی شگرف و باوری همچون کوه داشت!
بچه تر که بودم با خود خیال بازی میکردم
یکی از رویاهایم این بود که کاش روز مرگم با روز تولدم مصادف شود
احساس میکردم این چنین حتی با محاسبات دقیق زندگی ام پایان یافته
خیال می کردم احتمالأ این پیشامد مخصوص مقربین آسمان هاست.
ما اگر تسلیتی میگوییم به خودمان است که بزرگ قبیله مان را در غربت از دست دادیم و رنه شما عمر پرثمری داشتید.
ما و نسل های بعدی از شما آموختیم و خواهند آموخت. شما چراغ راه بودید، فانوسی که هر طوفان زده ایی را رهنما بود. ما مردمان نگون بختی بودیم که قدر چراغی که شما بودید را ندانستیم!
آی عشق، با مردمان چه می کنی؟
از خونشان بساط افسانه می کنی.
وصل اگر باشد دیر می دهی
هجر به قامت اندازه می کنی.
کشته غم را زندگی نو می آوری
در چهره مرگ باز جلوه می کنی.
بر شادی ها رنج می تنی
پیراهن صبر را پاره می کنی.
شادی را قطره قطره می بخشی.
به دریا رنج را پیمانه می کنی.
خود در قلب کسی خانه کرده ای
از خانه او را آواره می کنی.
آی عشق، با مردمان چه می کنی؟
«فتحنامه کلات»
آزاده صمدی

این سوگ فقط اندوه فقدان او نیست بلکه سرشار از حسرت است، حسرت جهانهای دیگری که میتوانستند خلق شوند و نشدند.
لعنت به افکار پوسیده که دیوارهای بلند میسازند.
رامبد جوان

«زمین زیرِ پایم سست است وقتی او بر آن راه نمیرود
هوا برایم تنگ است وقتی او در کنارم نفس نمیکشد
آسمانم رنگی ندارد وقتی چشمان آسمانیاش به آن نمینگرد
کوهها مظهر هیچاند وقتی ایستادگیاش جایی ندارد
جهانم خالیست وقتی صدایم نمیکند
عشق تنها واژهایست وقتی نیست که نثارش کنم
وطنم نامیست وقتی او از آن نمینویسد
راهها به بیراهه میروند وقتی به او نمیرسند
زندگیام باریست بر دوش وقتی با او نمیگذرد…»
یادداشت مژده شمسایی همسر استاد بهرام بیضایی

بهرام بیضایی درگذشت… و همه ما در فقدان یکی از بزرگ ترین نویسندگان و کارگردانان سینمای ما که جادوی کارش برای همیشه در چشم و ذهن ما خواهد ماند غمگین و متاثریم… فارغ از فیلم هایش، کتاب هایش و نثر فوق العاده اش …
چقدر به او سخت گذشت؟ خیلی ها مهاجرت می کنند، از بولگاکف و کوندرا و خیلی ها… بله رفت و زیر سانسور سر خم نکرد…بعضی هنرمندان با صدا نمیروند؛ آرام میروند، با تمام آنچه نگفته خواهد ماند.
او دور از مرکز، دور از قدرت، و دور از هیاهو زندگی کرد؛نه از سر قهر، بلکه از سر وفاداری به خودش. ما هرگز عمق اندوهش را درست نفهمیدیم، وقتی از همه آنچه کاشته بود گذشت… نمیدانم… نه آنچه بر او گذشت، و نه آنچه از این تبعیدِ خودخواسته میخواست. شاید و حتما در آزادی انتخابش ، سخت اما زنده و تپنده زندگی کرد…
امروز، در روز تولدش، فقدانش بیش از همیشه سنگین است.
نیکی کریمی

بسيار غمگين بودين و دلگير، از اتفاقات اون سال ها در ايران… سال ها بعد هم كه از حالتان پرسيدم بسيار دلتنگ ايران بودين، دلتنگ دفترتان…كتاب هايتان…ایرانی ترین و اصیل ترین ایرانی که میشناسم با آنچه ساختین از ایران به گفته خودتان، شما بودین….خود خود فرهنگ….
الان غمگين ترينم، استاد نازنينم….صدايتان تا ابد در گوش ام هست، و نگاه نافذ تان …..من در مكتب شما آموختم و با امضاي شما كه برايم نوشتين به يادگار ،پا به عرصه بازيگري گذاشتم.دلتنگ روزهاي در كنار شما بودن ….
ترس نوشتن از این لحظه ،ترس از دست دادن شما در این دو سال اخیر، همیشه همراهم بود و متاسفم که اين لحظه ی شوم فرا رسيد… در روزي كه بهترين نبود،من به دنيا آمدم، گریان بر مرگ امروزه ی خویش.
سمیرا حسنپور

ما مدتها بود شما را نداشتیم آقا… سالها بود سایهتان از سر فرهنگ و هنر این سرزمین دور شده بود، ما کم تان داشتیم، تئاتر،کم تان داشت،سینما،کم تان داشت…ایران ،کم تان داشت.دلمان خوش بود به هر از گاهی خبری، مطلبی، عکسی از اجرایی…که آن هم دریغمان شد و حسرت مان.
دوری از این آب و خاک که جان تان بود،جان تان را فرسود آقا…این خوب معلوم است و خوب میشود فهمید…کاش ایران تان همان وقت که قصد پریدن کردید بغلتان میگرفت…محکم بغلتان میگرفت و بالهاتان را نوازش میکرد و میبوسید تا بمانید… ایران تان غافل شد و شما پریدیدو رفتید و رفتید که رفتید…
ایران ماند و یک جای خالی بزرگ،به بزرگی وسعت حضور و تأثیرتان…ایران ماند و حسرت قدر نادیدن و برصدر ننشستن شما …
در سوگ شما، جای ضجهمویه،توجه دوباره به اندیشه و افکار شما جایز است (به خودم میگویم و یادآور میشوم). مرور آثار مکتوب و تصویری شما جایز است و نگاهکردن به مسیر و راهی که رفتید.
بلکه بتوانیم بیاموزیم آنچه را شما تمام عمر سعی در آموختنش به ما داشتید…نگاه دوباره و چندباره به شما و گفتهها و نوشتهها و همه کِرد و کارتان شاید که راهگشایمان باشد در این آشفته بازار دنیای امروز. من آینهی شما را مقابل روی خود، مقابل راه خود میگیرم آقا…شاید جان و دل و افکارم، شاید راهم روشن شد و کمتر به بیراهه رفتم. از دیشب این شعر شاملو در سرم میپیچد به یاد شما آقا…انگار برای شما سروده…در رثای شما….
دریغا!
شیرآهن کوهمردا که تو بودی…
و کوهوار
پیش از آنکه برخاک افتی
نستوه و استوار مرده بودی…
شیرْآهنْ کوهْ مردی از اینگونه عاشق
میدان خونین سرنوشت
به پاشنهی آشیل درنوشت…
شبنم مقدمی

بیشتر بخوانید:
«کلاژ بیضایی» صرفاً نمایشی از مجموعه آثار بهرام بیضایی نیست!
«باشو غریبه کوچک» بهرام بیضایی جایزه بهترین فیلم کلاسیک ونیز را به دست آورد




